تماس با مدیر
شنبه, ۶ خرداد , ۱۳۹۶


مهدی باقربیگی بازیگر قصه های مجید دختر دار شد

مهدی باقربیگی بازیگر قصه های مجید

مهدی باقربیگی بازیگر قدیمی کشورمان که با سریال قصه های مجید خاطرات زیادی برای ما خلق کرده بود, بار دیگر پدر شد.

این بازیگر ۳۹ ساله با انتشار عکسی از دختر تازه متولد شده اش, نوشت:

دیروز خدا یبار دیگه به خانواده من لطف کرد و یه هدیه زیبا و قیمتی به من داد.

آوین خانم فرزند دوم من. جنسمون جور شد خداروشکر

خدایا همیشه در عجبم از مهربانی تو. توان سپاس نیست.
بپذیر اندک سپاس مرا.

تولد امام مهربانی امام رضا (ع) خدا یه دختر خوشگل به ما داد.
آوین یک ساعت پس از تولد

دختر تازه متولد شده مهدی باقربیگی

دختر تازه متولد شده مهدی باقربیگی

 

 

بیوگرافی مهدی باقربیگی

مهدی باقربیگی (زاده ۱۳۵۶ – اصفهان) بازیگر سینما و تلویزیون است. آغازِ بازیگریِ او در سالِ ۱۳۶۹ و در مجموعه تلوزیونیِ قصه‌های مجید بود. او همچنین در فیلم‌های سینماییِ صبح روز بعد، شرم و نان و شعر ایفای نقش نموده‌است.

 

چرا بازیگری را ادامه ندادی؟

هنوز هم بعد از اینکه بیست سال از آن سریال گذشته است، من را به اسم مجید می شناسند و مردم همیشه دوست دارند با دیدن من یک حال و هوایی از مجید برایشان تداعی شود که مسلما چنین چیزی پیش نخواهد آمد. مجید در سن نوجوانی شیرین بود و اگر الان بخواهم آن کارها را در این سن و سال انجام دهم. لطفی نخواهد داشت. به قول آقای پوراحمد «قصه های مجید» یک اتفاق بود که دیگر هم تکرار نخواهد شد.

*بعد از اینکه بازیگری را ادامه ندادی، مشغول چه کاری شدی؟

بعد از اینکه لیسانسم را گرفتم، در سازمان فرهنگی شهرداری اصفهان مشغول شدم.

*قبل از اینکه سر لوکیشن بروی، بی بی را می شناختی؟

نه، با ایشان آشنایی نداشتم. بار اولی که ایشان را دیدم. در لوکیشن که خانه بی بی هم بود با هم آشنا شدیم. از همان روز اول هم بی بی نسبت به من یک حس مادرانه پیدا کرد و هم من واقعا ایشان را مثل مادربزرگ خودم می دانستم.

*این رابطه خوب چطور بین شما ایجاد شد؟

بی بی خدابیامرز مادر بسیار مهربان و خوبی بود و غریبه و آشنا برایش مهم نبود. با همه با مهربانی رفتار می کردند. ایشان را واقعا مثل مادربزرگ دوست داشتم و در مدت فیلمبرداری قصه های مجید مدام از نصیحت های مادرانه ایشان استفاده می کردم. هیچ وقت با هم مشکلی پیدا نکردیم. ایشان روی کوچکترین مسایل هم برایم دلسوزی می کردند و واقعا مهربان بودند.

*خاطره جالبی از بی بی داری؟

همه لحظاتی که در کنار بی بی بودم برایم خاطره بود. بعضی اوقات صحنه هایی وجود داشت که باید از بی بی ری اکشن می گرفتند. بی بی حتی اگر با کس دیگری هم بازی داشت، خودشان از من می خواستند سر صحنه حاضر باشم. من هم سر اینگونه صحنه ها جک و لطیفه می گفتم تا بی بی خنده های شیرینش را جلوی دوربین نشان دهد.

*چند وقت سر این کار بودی؟

یک سال، ما یک سال بدون وقفه در کنار هم بودیم و کار می کردیم.

*بعد از اینکه کار به پایان رسید بازهم با بی بی ارتباط داشتی؟

اوایل که حداقل هفته ای یک بار به ایشان سر می زدم اما به مرور که سنم بالا رفت و درگیری های روزمره ام بیشتر شد، کمتر می توانستم با ایشان در ارتباط باشم و حتی اگر نمی توانستم به صورت مرتب به منزل ایشان بروم، حتما به صورت تلفنی با ایشان در ارتباط بودم. بعد هم که ایشان بیمار شدند هم همیشه از فرزندان شان احوال شان را می پرسیدم و چند وقت یک بار بهشان سر می زدم.

*در مراسم ازدواجت بی بی حضور داشت؟

نه، متاسفانه آن موقع هم ایشان کسالت داشتند و ما از حضور ایشان در مراسم ازدواج مان محروم بودیم. البته ایشان پیگیر مسایل ازدواجم بودند و همیشه پیگیر این ماجرا بودند. بعد از ازدواج هم هر وقت به منزل ایشان می رفتم می گفتند که آیا بچه دار شدی یا نه…

*بی بی باتوجه به بیماری که داشت تو را هم نمی شناخت؟

اوایل چرا، وقتی برایشان توضیح می دادم که با هم کار کرده ایم. می شناختند اما این اواخر دیگر من را نمی شناختند.

*کجا بودی که خبر فوت بی بی را شنیدی؟راستش را بخواهید روزهای اول عید به علت اینکه یک مقدار درگیر مسایل کاری بودم نتوانستم به منزل بی بی بروم و عید را تبریک بگویم. روز پنجم فروردین بود که داشتم شبکه یک را تماشا می کردم که یک لحظه دیدم دارد بخش هایی از کارمان را پخش می کند. همان موقع یاد بی بی افتادم و داشتم شماره منزل بی بی را می گرفتم که دیدم تلویزیون به صورت زیرنویس اعلام کرد که بی بی فوت کرده است. البته من قبل از عید به دیدار بی بی رفته بودم اما دوست داشتم اول عید به دیدار ایشان می رفتم و تا زنده بودند و نفس می کشیدند بازهم می دیدمشان… که نشد. بد دنیایی شده…

*همان روز به منزل بی بی رفتی؟

بله، خانه ما به منزل بی بی نزدیک است و نیم ساعت بعد از اینکه از این ماجرا مطلع شدم؛ به خانه ایشان رفتم. هم من خودم را جزوی از خانواده بی بی می دانم و هم فرزندان بی بی من را جزو خودشان می دانند. حتی امروز که مراسم بی بی در مسجد برگزار می شد، مهرداد که فرزند کوچک بی بی هست و با من رفاقت نزدیک تری هم دارد به من گفت که تو هم باید مثل ما جلوی در مسجد بایستی…

*واکنش مردم چطور بود؟ کسی به تو هم تسلیت گفت؟مردم به این خاطر که فرزندان بی بی را از نزدیک نمی شناختند بیشتر به سمت من می آمدند و به من تسلیت می گفتند اما به شخصه از مردم اصفهان که اتفاقا آدم های هنردوستی هم هستند گله دارم و فکر می کنم یک مقدار به بی بی کم لطفی کردند.

*یعنی مراسم خلوت بود؟

بی بی واقعا آدم خوبی بود و دوست و آشنای زیادی داشتند اما به نظر من بازهم باید جمعیت خیلی بیشتری در مراسم ایشان شرکت می کرد. البته خانواده آقای پوراحمد هم زیاد تمایل نداشتند که ازدحام شود و نمی خواستند مردم به زحمت بیفتند.

*این گله ای که داشتی را نمی شود به مسوولان فرهنگی هم تعمیم داد که در این چند سال سراغی از بی بی نگرفتند؟

مسوولان که دیگر هیچ! بگذار در مورد آنها اصلا صحبت نکنیم. همین که مردم در خانه هایشان ما را دعا کنند برای مان بس است، مهم نیست که مسوولان به فکر باشند یا نباشند، آنها به فکر که بوده اند که حالا به فکر بی بی باشند؟

*بعد از اتفاقی که برای بی بی افتاد، دلت برای قصه های مجید تنگ نشد؟

طبیعتا دلم برای خاطرات خوبی که آن روزها با بی بی د اشتیم تنگ شد. بیست سال پیش من یک نوجوان بودم و این برایم خیلی عذاب آور است که امروز می بینم بی بی دیگر در میان مان نیست. آن زمان همه بی بی و مجید را در کنار هم دوست داشتند و با آنها خاطره داشتند، حالا یکی از آنها رفته است و چیزی نماینده که نفر دوم هم برود..

*تو که هنوز جوانی…آره، اما مرگ حق است.

*شنیده ام که یک پسر هم داری، اسمش چیست؟

آرش، الان یک سال و سه… چهار روزه است.

*وقتی بزرگ شود، به او اجازه می دهی به سمت بازیگری بیاید؟

اگر بازیگری و سینما و تلویزیون ما مثل الان باشد، ترجیح می دهم به او کمک کنم تا تحصیلاتش را ادامه دهد. چون با درس خواندن بیشتر از بازیگری می تواند به مردم و کشورش کمک و خدمت کند اما اگر ببینم خودش دوست دارد که بازیگر شود حتما کمکش خواهم کرد.






Copyright 2007 - 2017