داستان،داستان عاشقانه،داستان آموزنده،داستان کوتاه عاشقانه،داستان کوتاه طنز،داستانک،داستانهای قرآنی

داستان کوتاه روح دخترک

درِ مطب دکتر به شدت به صدا درآمد. دکتر گفت در را شکستی! بیا تو. در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید و گفت : آ

ادامه مطلب

هیچ مانعی را باور نکن

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می‌كرد. او می‌خواست مزرعه سیب‌زمینی‌اش را شخم بزند اما این كار خیلی سختی بود. تنها پسرش كه می‌تو

ادامه مطلب

پنجمین فینال

جرالدبرای پنجمین سال پیاپی به فینال مسابقات شطرنج ایالتی رسیده بود و حالا
قرار بود برای پنجمین بار پیاپی با سباستین بر سر قهرمانی مبارز…

ادامه مطلب

تلفن های من به ماری!

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم.هنوز جعبه قدیمی‌و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خو

ادامه مطلب

امتحان وزیران

یکی از روزها، پادشاه سه وزیرش را فراخواند و از آنها درخواست کرد کار عجیبی انجام دهند :از هر وزیر خواست تا کیسه ای برداشته و به باغ قصر برود و …

ادامه مطلب

تعبير زيبا از زندگي

پروفسور فلسفه با بسته  سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود راروبروی دانشجویان   خود روی میز گذاشت.
 
وقتی کلاس شروع شد، بدون هی

ادامه مطلب

داستان دختر سی دی فروش

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می …

ادامه مطلب