تماس با مدیر
پنج شنبه, ۱۸ آذر , ۱۳۹۵

گزارشی از یک عروسی در خرم آباد+تصاویر

حدود 15 زن و مرد با لباس زیبای محل آمدند و تا ساعت 12 شب به رقص و پایکوبی پرداختند و من هم خوشحال از حضور در یک عروسی سنتی با آلات موسیقی خاص این منطقه تا پایان مراسم نظاره گر عروسی بودم !

عبدالرضا قاسمی، در وبلاگش نوشت:

مقدمه :در غربت که زندگی میکنی , استرس  و نگرانی برای خانواده و والدین ؛ چون سایه همیشه همراه شماست . چهارشنبه عصر بی مقدمه نگران مادرم در خرم آباد شدم . با او تماس گرفتم . صدایش ضعیف تر از همیشه بود . احوالش را که پرسیدم گفت : اگه میتونی بیا تا ببینمت . از خواسته اش دلم لرزید .  باید می رفتم . حال و حوصله رانندگی نداشتم ,  تصمیم گرفتم تنهایی  با اتوبوس و یکروزه به خرم آباد بروم و  برگردم . اینترنتی بلیط یکی از شرکتهای مسافربری را رزرو کردم و عازم سفر به خرم آباد شدم . در این سفر36 ساعته  اتفاقات جالبی برایم پیش آمد که نتیجه اش شناخت بیشتری از سرشت خودم بود!

سکانس اول : ترمینال بیهقی تهران

ساعت 12 شب بلیط داشتم . ترمینال آرژانتین  شلوغ تر از همیشه بود . تلاشم برای پیدا کردن اتوبوس شرکت مسافربری ایکس بی نتیجه بود . آقایی که همزبان بود مسافرین را برای سوار شدن به  اتوبوس خرم آباد فرا می خواند ؛ اما اتوبوس آنها مربوط به شرکتی نبود که من  بلیط داشتم . از او تقاضای کمک کردم و پرسیدم : شما اطلاع داری که مسافرین اتوبوس شرکت ایکس کجا باید سوار شوند ؟ طلبکارانه و عصبانی جواب داد  : چرا از شرکت ما بلیط نگرفته ای ؟  خیلی ترسیدم و گفتم : غلط کردم و عذرخواهی نمودم و ضمن اظهار ندامت و طلب عفو ، از ایشان تقاضای کمکم کردم و قول دادم که دفعه بعد تکرار نخواهد شد . او هم جواب داد  :چه پر توقع ! جه انتظاری داری ! حالا که از شرکت ما بلیط نگرفته ای ؛  خودت بگرد و اتوبوس را پیدا کن ! او  به من فهماند که خیلی پر توقع ام !عجب ! چه آدم پر توقع ای بودم و خبر نداشتم

سکانس دوم : داخل اتوبوس vip

بالاخره اتوبوس را پیدا کردم .. اتوبوس vip  شیک و تمیزی بود و من هم با رضایت روی صندلی جابجا شدم . اما خیلی زود متوجه شدم که صندلی خراب است و برای خواب ؛ پشتی اش عقب نمی رود . کمک راننده را صدا زدم و موضوع را با او درمیان گذاشتم . او هم در کمال خونسردی گفت که می داند صندلی خراب است  و به یاری خداوند منان ؛  فردا تعمیراش خواهد کرد !  اعتراض کردم و گفتم من امشب مسافر این اتوبوس هستم چه ربطی به فردا دارد ؟ ایشان با قیافه حق به جانب فرمود : چقدر وقت نشناس هستی !در این نصف شب تعمیرکار صندلی از کجا بیارم ؟… عجب ! چه آدم وقت نشناسی بودم و خبر نداشتم

سکانس سوم : ترمینال خرم آباد !

به خرم آباد که نزدیک شدیم راننده اعلام کرد که همه مسافرین  باید در ترمینال پیاده شوند . با شنیدن نام ترمینال ذوق زده شدم و خوشحال از اینکه بالاخره شهر ما هم صاحب ترمینال شده و … با گذر از خیابان 60 متری وارد یه جایی شبیه کاروانسراهای قدیم شدیم . نه ساختمانی و نه هیچ امکاناتی … از  دیدن این ترمینال ،  آه از نهادم بلند شد .  یکسری تاکسی زرد منتظر چاپیدن نه ببخشید سوار کردن مسافران بودند .. مسیر من خیابان کمربندی ( پشت بازار ) بود . روی تابلو ،  قیمت را 4000 تومان نوشته بود . سوار شدم و 4000 تومان به راننده دادم . راننده سبیل را چرخی داد و فرمود :6000 تومن میشه . اعتراض کردم و علت را پرسیدم . گفت : اون قیمت ؛ مربوط به اول خیابان کمربندی است . داخل خیابان که بشی باید 2000 تومان اضافه تر پرداخت کنی … حوصله بحث نداشتم . گفتم پیاده میشم و … راننده جواب داد : چقدر خسیس هستی ! اشکال نداره همون 4000 تومان را بده ! چنان با ترحم نگاهم کرد که دلم برای خودم سوخت !تا امروز نمی دانستم علاوه بر پرتوقعی ؛ وقت نشناسی ؛ خسیس هم هستم …

سکانس چهارم : عروسی سنتی

  1. عصر روز بعد پنجشنبه  متوجه چراغانی خانه یکی از همسایه ها شدم . گویا قرا بود امشب برای پسرش عروسی بگیرند . با دیدن این همسایه ، جلوتر رفتم و تبریک گفتم . ایشان هم بزرگواری کرد و مرا دعوت نمود. از او آدرس تالار را پرسیدم . کمی عصبانی شد و گفت تالار کیلویی چند؟ بضی تالارها همون گاوداری های سابق است که کمی تمیزش کردن حرف های دیگری زد که قابل انتشار نیست  … گفت : شب بیا متوجه میشی ! خلاصه شب به جشن آنها رفتم و دیدم که این همسایه به سبک عروسی های چند سال پیش ،  مراسم را در منزل خودش و همسایه های کناری و بشکل کاملا” سنتی برگزار می کنه . از ایشان اجازه گرفتم که چند عکس بگیرم . او هم گفت که اگه میخواهی عکس بگیری پس اجازه بده لباسهای سنتی بپوشیم و با اشاره او ؛ حدود 15 زن و مرد با لباس زیبای محل آمدند و تا ساعت 12 شب به رقص و پایکوبی پرداختند و من هم خوشحال از حضور در یک عروسی سنتی با آلات موسیقی خاص این منطقه  تا پایان مراسم نظاره گر عروسی بودم !  برای اینکه دل عابدین بهاروند را هم آب کنم وسط عروسی به بهانه احوالپرسی تماسی با او در تهران گرفتم . وسط تلفن  فهمیدم که علاوه بر پرتوقع ای ؛ وقت نشناسی, خساست ؛ بد جنس هم هستم . و این بود حکایت مسافرت کوتاه من !

***

این هم تصاویری از این مراسم عروسی:




Copyright 2007 - 2016
بستن پنجره