تماس با مدیر
جمعه, ۱۹ آذر , ۱۳۹۵

شعر های زیبای فرخي سيستاني

فرخي سيستاني

شعر های زیبای فرخي سيستاني

 فرخی سیستانی, اشعار زیبا از فرخي سيستاني

چو راي عاشقان گردان چو طبع بيدلان شيدا

برآمد پيلگون ابري ز روي نيلگون دريا

چو گردان گردباد تندگردي تيره اندروا

چو گردان گشته سيلابي ميان آب آسوده

چو پيلان پراکنده ميان آبگون صحرا

بباريد و ز هم بگسست و گردان گشت بر گردون

تو گفتي موي سنجابست بر پيروزه‌گون ديبا

تو گفتي گرد زنگارست بر آيينه‌ي چيني

به يک ساعت ملون کرده روي گنبد خضرا

بسان مرغزار سبز رنگ اندر شده گردش

به پرواز اندر آورده‌ست ناگه بچگان عنقا

تو گفتي آسمان درياست از سبزي و بر رويش

وزو گه آسمان پيدا و گه خورشيد ناپيدا

همي‌رفت از بر گردون، گهي تاري گهي روشن

بکردار عبير بيخته بر صفحه‌ي مينا

بسان چندن سوهان‌زده بر لوح پيروزه

چو چشم بيدلي کز ديدن دلبر شود بينا

چو دودين آتشي، کبش به روي اندر زني ناگه

چو جان کافر کشته ز تيغ خسرو والا

هواي روشن از رنگش مغبر گشت و شد تيره

امين ملت و ملت بدو پيراسته دنيا

يمين دولت و دولت بدو آراسته گيتي

ملک فعل و ملک سيرت ملک سهم و ملک سيما

قوام دين پيغمبر، ملک محمود دين پرور

ز بيم نه مني گرزش به جابلقا و جابلسا

شهنشاهي که شاهان را ز ديده خواب بربايد

لباس سوکواران زان قبل پوشد همي ترسا

دل ترسا همي‌داند کزو کيشش تبه گردد

که هنگام سموم اندر بيابان تشنه را گرما

خلافش بدسگالان را بدانگونه همي‌بکشد

که آتش رنگ خون دارد چو بيرون آيد از خارا

دل خارا ز بيم تيغ او خون گشت پنداري

به کام خويش برگيرد گهر غواص از دريا

اميد خلق غواصست و دست راد او دريا

تمامي ظل چترش را ندارد کشوري پهنا

گذرگاه سپاهش را ندارد عالمي ساحت

نگشتي عاصي اندر امر او داراي بن دارا

گر اسکندر چنو بودي به ملک و لشکر و بازو

چنانچون برترين برجست مر خورشيد را جوزا

جهان را برترين جايست زير پايه‌ي تختش

خيال قصر او بيند به خلد اندر همي حورا

صفات قصر او بشنيد حورا يکره و زان پس

دو چشم از بهر آن بايد که بيني روي او فردا

زبان از بهر آن بايد که خواني مدح او امروز

چو رويش ديد نتواني، چه بينا و چه نابينا

چو مدحش خواند نتواني، چه گويا و چه ناگويا

خلايق را همه قسمت شد اندر گنج او مانا

بيابد، هر که انديشد ز گنجش، برترين قسمت

ز جود و همتش جايي که انديشد دل دانا

ز خشم و قوتش جايي که انديشد دل بخرد

نه دريا را بود رادي، نه گردون را بود بالا

نه آتش را بود گرمي، نه آهن را بود قوت

ز تلخي خشم او نشگفت اگر الوا شود حلوا

ز خشمش تلختر چيزي نباشد در جهان هرگز

از آن پيکان او هرگز نجويد جز دل اعدا

دل اعداي او سنگست ليکن سنگ آهنکش

ايا ميري که از ميران نباشد کس ترا همتا

ايا شاهي که از شاهان نيامد کس ترا همسر

که از بس رنگ زر تو سلب زرين شود بر ما

به هر مي خوردني چندان به ما بر زر تو در پاشي

که گنجي را بر افشاني چو بر کف برنهي صهبا

اميرا! خسروا! شاها! همانا عهد کرده‌ستي

که هرگز نيم از آن وامق نگشت از ديدن عذرا

تو از ديدار مادح همچنان شادان شوي شاها

همانا قصر تو کعبه‌ست و گرد قصر تو بطحا

طواف زايران بينم به گرد قصر تو دايم

که پيش تو جبين بر خاک ننهاده‌ست چون مولا

ز نسل آدم و حوا نماند اندر جهان شاهي

بر آن کو آفرين تو به يک لفظي کند املا

هر آنکس کو زبان دارد هميشه آفرين خواند

که لفظ اندر ثناي تو همه يکسر شود غرا

ز شاهان همه گيتي ثناگفتن ترا شايد

چو بر ديباي فيروزه فشانده لل لالا

همي تا در شب تاري ستاره تابد از گردون

گهي چون مهره‌ي سيمين نمايد زهره‌ي زهرا

گهي چون آينه‌ي چيني نمايد ماه دو هفته

قرين کامگاري باش و يار دولت برنا

عديل شادکامي باش و جفت ملکت باقي

گه از دست بت خلخ، گه از دست بت يغما

ميان مجلس شادي، مي روشن ستان دايم




Copyright 2007 - 2016
بستن پنجره