تماس با مدیر
دوشنبه, ۱۰ آذر , ۱۳۹۹


مجموعه قطعات عاشقانه (6)

مجموعه قطعات عاشقانه (6)

فکر من در این است

که پر از شوق تو باشم هر دم

که دلم سرشار از عشق تو باشد یکدم

قلب من می خواهد

که فقط از تو نشان داشته باشد در خود

و دو چشمم پر از وسوسه ی لذت دیدار تو باشن در خود

و بدان معبودم

که تو هستی قلبم

که تو هستی روحم

که تو هستی فکرم

و همه هستی ام

دلتنگ توام

تا شادما

نه

مرا ببینند

شاخه ها

به شکل نام تو سبز می شوند،

پرنده کوچکی که نمی*دانم نامش چیست

حروف نام تو را

بر کتابم می ریزد،

آفتاب

به شکل پروا

نه

ای از مس

گرد صدایم

بال می زند،

و می دانم سکوت

فقط به خاطر من سکوت است،

اما

من

دلتنگ توام

شعر می نویسم

و واژه هایم را کنار می زنم

که تو را ببینم …

دارم فکر می کنم

چقدر خوب می شد

نزدیک صورتم نفس می کشیدی

می دانی ؟

من رک تر از آنم

که نبوسمت . . .

لحظه های شیرینی که به تو دل بستم

از تو پرسیدم من

تو منی یا من تو؟؟!

و تو گفتی : هر دو

من به تو پیوستم

گفتم ای کاش پناهم باشی

همه جا و همه وقت دست تو در دستم

تکیه گاهم باشی

……

و تو گفتی هستم

تاآخرین نفس درکنارت هستم …

آري عاشقم

يک عاشق چشم به راه…

عاشقي که مدتهاست در غم انتظار نشسته است

درآتش فاصله ها سوخته است

در گلدان طاغچه ت

نه

ايي ها شکسته است

و هماني که تمام درهاي دلتنگي ها بر روي او بسته است

آري… من همانم که به او مي گويند ديوا

نه

به او مي گويند آواره

من همانم که لحظه هايم را به ياد عشق مي گذرانم

با ياد او اشک مي ريزم و در کوچه دلتنگي ها نام مقدس او را فرياد مي زنم

فرياد مي زنم تا تمام پنجره هاي خاموش با فرياد من روشن

گاهي سرما زمستان

روابط را تيره مي كند

به گرماي اين شعله كوچك، ايمان بياور

عشق…..

نجاتمان خواهد داد !!!

باور کن

“عین”، “شین” و “قاف”

جدا از هم که باشند

هیچ خاصیتی ندارند!

اما

در کنار هم ، معجزه می آفرینند.

درست مثل من و تو !!!

انگشتـــــــانم ..

برای شـمـردن تعداد دوست داشتنت کافی نیست !..

انگشتان ظریفت را لحظه ای قرض می دهی؟

نه

انگار باز هم کافی نیست !

باید بروم ســـراغ تــار مـوهـایـت ..

نه

باز هم کافی نیست..

آتشی روشن کرده ام ،

و عهد بسته ام تا خاموش شدنش،

برایت دعا بخوانم .

تمام کارهایت رو به راه خواهند شد

چرا که من…

هیزمی دیگر در شومی

نه

انداخته ام!!!

کاش که در کوچه ها باران ببارد

یک درنگ، اندوه ها را وا گذارد

کسی نگوید، خا

نه

ها بی چراغ است

کسی نگوید سفره ها نان ندارد

دست ه

اما

ن، بذر آیی

نه

بپاشدچشمه

اما

ن دا

نه

حیرت بکارد

در حضور باغبان بی رخصتی سبز

باد، برگی از درختی بر ندارد

مشقه

اما

ن صرف این افعال باشد:

دوست دارم، دوست داری، دوست دارد

رفتنت را با هزاران ذکر هرگز باور کردم

نديدنت را با ت

نه

ايي هايم در هم آميختم و به غربت رسيدم …

طعم شيرين خنده هايت را در رويا مي چشيدم …

اما

…رفنتنت بهر چه بود که حالا باز گشته اي ؟

من چگو

نه

ميتوانم به چشمان رويا آلودم صداقت ديدنت را ابراز کنم؟

قلبم ،عمرم و چشمانم به ديدن تو در رويا عادت کرده اند …

ای تمام روياي من ….

صدایم کن ، که صدایت آرامش وجود من است!

نگاهم کن ، که درون چشمانت برایم طلوع یک دنیا عشق و محبت است!

دعایم کن ، که دعای تو تضمین فرداهای زیبای با تو بودن است !

نوازشم کن ، که دستان پر مهرت گرمی گو

نه

های سرد و خیسم است !

باورم کن ، که با باور تو من عاشقترینم!

اشکهایم را پاک کن ، حالا نگاهم کن ، کمی با من درد دل کن ، مرا آرام کن !

بگذار سرم را بر روی شا

نه

هایت بگذارم ، بگذار دستانت را بفشارم ، بگذارم بگویم چقدردوستت دارم ، مرا

باور کن

!با آن چشمهای زیبایت نگاهم کن ای عشق من ، نگاه تو مرا دیوا

نه

تر میکند!

نگاه زیبایت را باور دارم ، زیرا درون آن یک دنیا محبت میبینم !

نگاهت را باور دارم زیرا در نگاهت معنای واقعی عشق را می بینم و کلمه دوستت دارم

را میخوانم و با تمام وجود حس میکنم که چقدر مرا دوست داری !

با نگاه عاشقا

نه

ات نام مرا صدا میکنی و میگویی که ت

نه

ا مرا داری !با نگاه عاشقا

نه

ات راز دلت را میدانم و میگویم که محرم رازهایت هستم

نگاهم کن که نگاهت مرا به این باور می رساند که ما هر دو یک عاشق واقعی هستیم!

با نگاه درون چشمهای زیبایت راز دلت را میخوانم و این را میدانم که تو بهترینی! تو

همانی هستی که لایق منی !

نگاهم کن ، با نگاهت صدایم کن، با صدایت آرامم کن !

نگاهم کن ای عشق تا با نگاه به آن نگاه عاشقا

نه

ات احساس خوشبختی کنم! خيالت

آفتاب

ي نبود

كه سايه، بي تو

به آسايش روز غبطه مي خورد

نگاه كه مي كنم

مي خندي

رنگ چشم هايت را هنوز به خاطر مي آورم

صداي بال شاپركي

مرا به تو نزديك مي كند

مي گفتي شمع را به خاطر بسپار

گل را هرگز

و من تازه مي فهمم

كه خا

نه

تو را كم داشت!

گرچه از باد نمانده اثر انگشتی

روی دیوار و در پنجره

اما

تلفن می زنم امشب به پلیس

و به او می گویم:

یک نفر شاخه ی احساس مرا

از لب باغچه ام دزدیده





وبگردی
Copyright 2007 - 2019