تماس با مدیر
دوشنبه, ۳ تیر , ۱۳۹۸


داستان زندگی زنی که با هیتلر متولد شد + عکس

داستان زندگی زنی که با هیتلر متولد شد + عکس

در ۱۸۸۹ سال تولد من، چالی چاپلین به دنیا آمد، سونات کرتروز۱تولستوی منتشر شد، برج ایفل ساخته شد و هیتلر و ظاهرا الیوت هم دیده به جهان گشودند. در تابستان آن‎ سال فرانسویان صدمین سالگرد به آتش کشیدن باستیل را جشن گرفتند و در شب تولد من، ۲۲ ژوئن، جشن چله تابستان برگزار می‎شود.

نام مرا به یاد مادربزرگم “آنا یگرونا موتوویلو” ۲آنا گذاشتند. مادر او آخماتووا شاهزاده تاتار بود و از نوادگان چنگیز خان. نام ادبی‎ام را از او وام گرفتم. آن زمان فکر نمی‎کردم شاعر روسیه خواهم شد. من در شهری حومه‎ی ادسا در خانه‎ای ویلایی به دنیا آمدم. این خانه کوچک یا بهتر است بگویم کلبه در انتهای باریک راهی بنا شده بود که به‎ شیب تندی که پست‎خانه در آن جا بود و جاده از کنارش عبور می‎کند منتهی می‎شد. در پانزده سالگی که در “لوسدروف” زندگی می‎کردیم روزی از این مکان رد شدیم. مامان‎ پیشنهاد کرد که توقف کنیم و نگاهی به کلبه که از زمان ترک آن ندیده بودیمش بیاندازیم.

در آستانه در کلبه گفتم: “روزی یک تابلو برنجی یاد بود روی این در نصب خواهد شد” قصدم شوخی بود و نمی‎خواستم خودنمایی کنم. مادرم اخم‎هاسش را به هم کشید و گفت: “خدای من، چقدر تو را بد ترتبیت کرده‎ام. “

نهم ژانویه و ماجرای تسوشیما (شکست فاجعه‎آمیز روسیه از ژاپن و غرق شدن‎ ناوگان دریایی‎اش در ۱۹۰۵) شوک بزرگی بود و تأثیر عمیقی در زندگیم گذاشت. این‎ حادثه نخستین رویداد بزرگ تاریخی زندگیم بود و بطور خاصی برایم هولناک بود. سال‎ ۱۹۱۰ سال بحرانی سمبولیزم و مرگ تولستوی بود. سال ۱۹۱۱ سال انقلاب چنین بود که‎ چهره آسیا را دگرگون کرد و همین سال خاطرات الکساندر بلوک با آن پیشگویی‎های‎ وحشتناک منتشر شد.

قرن بیستم در پائیز ۱۹۱۴ با جنگ آغاز شد. درست مانند قرن نوزده که با کنگره وین‎ ظهور کرد. در این که سمبولیزم پدیده‎ی قرن نوزدهم بود شکی نیست. عصیان ما علیه‎ سمبولیزم کاملا منطقی بود زیرا خود را متعلق به قرن بیستم می‎دانستیم و نمی‎خواستیم‎ در گذشته در جا بزنیم. . .

آن اشعار سست دختری با چنته‎ی خالی به دلایلی سیزده بار به چاپ رسید. . . آن دختر (تا جایی که من یادم است) چنین اقبالی را برای این اشعار پیش‎بینی نمی‎کرد به این خاطر آن‎ها را زیر تشکچه‎ی کاناپه پنهان کرده بود تا بیش از این ناراحتش نکنند. او از انتشار شامگاه چنان ناراحت شد که به ایتالیا رفت (بهار ۱۹۱۲) و زمانی که در تراموا نشسته بود و چشم در مردم دوخته بود پیش خود گفت “خوش به حال این مردم که کتابی چاپ‎ نکرده‎اند. ”

به جز آنا بونینا۳، اولین شاعره روسی، که عمّه‎ی پدربزرگم “اراسموس ایوانویچ‎ استوگوف” ۴بود در خانواده‎ی ما کسی شعر نمی‎گفت. خانواده استوگوف از زمین داران‎ میان مایه ناحیه “موژایوسکی” ۵در اطراف مسکو بودند که پس از انقلاب دوباره در آنجا ساکن شدند. آن‎ها در نووگراد ثرورتمندتر و شناخته شده‎تر بودند.

یک آدمکش حرفه‎ای روسی، احمد خان، جد کبیر مرا شبانه در چادرش به قتل‎ رساند. “کارامزین” ۶به این اعتقاد است که با مرگ احمد خان بساط مغول در ان منطقه‎ برچیده شد. کلیسای “سرتنسک” ۷در مسکو به شادی این واقعه مدتها جشن مذهبی‎ برگزار می‎کرد. چنان که می‎گویند احمد خان از نوادگان چنگیز خان بود.

یکی از شاهزادگان آخماتوف (احمد اف) در قرن ۱۷ با زمیندار ثروتمند و نامداری به اسم‎  “موتویلف” ۸ ازادواج کرد. “یگور موتوویلف” پدر جد من بود و دخترش “آنا یگورونا” ، مادربزرگم، او وقتی مادرم نه سال داشت از دنیا رفت. و من به یاد او آنا نامیده شدم. چندین انگشتری با نگین‎های الماس و یکی از آن‎ها با نگین زمرد از او به یادگار ماند و من نتوانستم به خاطر این که انگشتان ظریفی داشتم حتی یک از آن‎ها را به انگشت کنم.

مردم اطراف خانه‎ی ما در “اوترادا” ۹ (خلیج استرلتسکایا ۱۰) به من لقب دختر وحشی‎ داده بودند چون همیشه بدون کفش و کلاه این‎ور و آن‎ور می‎دویدم. و از قایق به وسط دریا می‎پریدم و در دریای توفانی شنا می‎کردم. گاه آنقدر زیر آفتاب می‎سوختم که تمامی‎ تنم پوسته‎پوسته می‎شد. این کارها خانم‎های سباستوپول را حیرت زده می‎کرد.

کودکی من، درست مثل کودکی همه‎ی بچه‎های جهان، استثنایی و با شکوه بود. سخن‎ درباره‎ی کودکی هم آسان است و هم دشوار. آسان از این نظر که کودکی پر است از آرامش‎ و کم دغدغه‎گی و دشوار از این‎رو که نوعی شیرینی قراردادی پرده‎ای شده است برای‎ توصیف چنین دوره‎ی ژرف و مهم از زندگی. علاوه بر این همیشه برخی سعی دارند بگویند که کودکی غمباری را گذارنده‎اند و بعضی دیگر آن را بسیار شاد و زیبا می‎دانند. معمولا هر دو این تلقی از کودکی مزخرف است.

بچه‎ها چیزی برای مقایسه ندارند. این‎ است که نمی‎دانند سعادتمندند یا نه. زمانی که آگاهی فرا می‎رسد انسان بلافاصله در دنیایی کاملا آماده و بدون تحرک جا می‎گیرد و طبیعی‎ترین چیز این است که باور نمی‎کند دنیایی غیر از این هم می‎تواند وجود داشته باشد. این تصویر ابتدایی در روح انسان‎ می‎ماند و زنده‎ها آن را دربست می‎پذیرند و غرابت آن را به نحوی پنهان می‎کنند. برعکس عده‎ای دیگر اصلا واقعیت این تصویر را نمی‎پذیرند و همان عبارت پوچ را تکرار می‎کنند که “آیا واقعا این من هستم؟ ”

در ۵۰ سالگی سالهای نخست زندگی دوباره به آدم رو می‎کند. شعر “دشت” و “دستان جوان” من شاهد این مدعاست. این شعرها نقد زیادی برانگیخت که در آن‎ها من‎ متهم به پناه بردن به گذشته شده بودم.

در ۱۹۳۶ دوباره آغاز به نوشتن کردم. اما خطم عوض شده بود و صدایم تغییر یافته بود. با “پگالوس” ۱۱که یادآور اسبان سفید رستاخیز بودند و یا با آن اسبان سیاه اشعارم که‎ هنوز به دنیا نیامده بودند پیش می‎راندم. . . دیگر نمی‎توانستم به سبک آن دوره باز گردم. نمی‎توانم بگویم سبک من بدتر شده بود یا بهتر. اما باید بگویم که سال ۱۹۴۰ برایم اوج‎ بود. اشعارم به‎طور مرتب مخاطب می‎یافتند و بی‎وقفه از هم پیشی می‎گرفتند و همچنان‎ سرریز می‎شدند. و گاهی هم شاید بد بودند. . .

پی نوشت:

(۱) . Kreutzer Sonata

(۲) . Anna Yegorouna Motovitova

(۳).  . Anna Bunina

(۴) . Erasmus lvanovich Stogov

(۵) . Mozhayevsky

(۶) . Karamzin

(۷) . Sretensk

(8) .‎Motovilov

(۹) . Otrada

(۱۰) . Srteletskoya

(11). (افسانه یونانی) اسب بالدار فرزند پوزیدون خدای دریا و مدوسا. زمانی که مدوسا به دست پرسئوس کشته‎ می‎شود، پگالوس از گردن او بیرون جهیده و در زمین فرود می‎آید. از جای تماس پاهایش با زمین چشمه‎ای‎ می‎جوشد که منبع الهام شعر است.

امتیاز دهید





وبگردی
Copyright 2007 - 2019